موذن
موذن
موذن
نويسنده :سعدي
يکي در مسجد سنجار به تطوع بانگ نمازگفتي، به ادائي که مستمعان از او نفرت گرفتندي، و صاحب مسجد اميري بود عادل، نيکو سيرت، نمي خواستش که دل آزرده شود. گفت: “اي جوانمرد، اين مسجد را موذنانند قديم، هريکي را پنج دينار مي دهم، تو را ده دينار بدهم تا جايي ديگر روي.” بر اين سخن اتفاق افتاد و برفت. بعد از مدتي به گذري پيش امير باز آمد و گفت: “اي امير، بر من حيف کردي که به ده دينارم از آن بقعه روان کردي که اينجا که رفته ام، بيست دينارم مي دهند که جاي ديگر روم قبول نمي کنم.” امير بخنديد و گفت: “زينهار تا نستاني که به پنجاه دينار راضي گردند!”
به تيشه کس نخراشد ز روي خارا گل
چنان که بانگ درشت تو مي خراشد دل
گلستان
منبع: یزدان پرست، حمید؛ (1388) نامه ایران: مجموعه مقاله ها، سروده ها و مطالب ایران شناسی، تهران، اطلاعات، چاپ نخست.
به تيشه کس نخراشد ز روي خارا گل
چنان که بانگ درشت تو مي خراشد دل
گلستان
منبع: یزدان پرست، حمید؛ (1388) نامه ایران: مجموعه مقاله ها، سروده ها و مطالب ایران شناسی، تهران، اطلاعات، چاپ نخست.
مقالات مرتبط
تازه های مقالات
ارسال نظر
در ارسال نظر شما خطایی رخ داده است
کاربر گرامی، ضمن تشکر از شما نظر شما با موفقیت ثبت گردید. و پس از تائید در فهرست نظرات نمایش داده می شود
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران
{{Fullname}} {{Creationdate}}
{{Body}}